بهمن برایم از دردها ورنج هایش وناراحتی خانواده اش و از سرفه هایش برایم گفت و اما شکایت نکرد

از رزمش با دلاوزدمردانی چون شهید علیمردان و از شهید بالنگد و...

اما از بی عدالتی و افتادن بعضی از پست ها و مقام ها به دست نا اهلان گفت ونالید و نالید تا سرفه ها دوباره اورا در بر گرفتند

بهمن جانبازی که با جانش هم بازی می کند نه مراعات جالش را می کند و نه زبانش عادت به سکوت می کند همه ی وجودش از دست نا بخردان ونا اهلان در تب وتاب است

او می گوید حتی در حق همسرم که معلم ساده ای هم هست ظلم وستم روا میدارند

او می گفت همسرم شب ها تا صبح به خاطر حال خرابم از من وبچه ها مراقبت می کند و روزه ها هم باید به دبیرستانهای مختلف برای تدریس برود

او می گفت اگر همسرم  دریک محل درس بدهد مشکل ما حل میشود ! او می نالید ومی خروشید و میگفت مگر امام نفرمود جانباز ی و ایثارگیری شهدا بود که مملکت مانده است مگر نفرمود نگذارید انقلاب به دست نااهلان بیفتد ............ادامه دارد